سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
شعر در مورد زن
یک دهان خواهم به پهنای فلک
تابگویم وصف زن را یک به یک
زن مگو دریای راز مرد هاست
مرجع رازو نیازو دردهاست
زن چه باشد آشنایی ناشناس
هرزمان پیداشود در یک لباس
یک زمان گردد نکوتر از ملک
پا گذارد از بلندی بر فلک
می شون کان وفا، کانون مهر
قلب او رخشان تر از قلب سپهر
همچو گل شاداب و خوشرومی شود
چشم خاموشش سخن گومی شود
گر بخواهد زن، به توجان می دهد
هرچه می خواهد دلت، آن می دهد
وای از آن وقتی که زن پستی کند
باده پستی خورد مستی کند
اندر آن دم می شود دریای قهر
می چکاند در گلوی مرد، زهر
سخت اندر حیرتم کاین جنس زن
گه فرشته باشد و گه اهرمن
گر بگویم او فرشته نیست ؟ هست
باملک خونش سرشته نیست؟ هست
وربگوبم دیو سیرت هست؟ نیست
یا وجود بی بصیرت هست؟ نیست
من که حیرانم از این جنس دوپا
در تحیر مانده ام واحیرتا!

